تبلیغات
تقاطع ما ، جایی برای حل سوء تفاهم ها - مطالب دشمن شناسی
 
تقاطع ما ، جایی برای حل سوء تفاهم ها
درباره وبلاگ


با ورود کاروان به کوفه و با دیدن سرها به نیزه و اسارت آل الله به ناگاه زنان اهل کوفه شروع به گریه و زاری کردند در حالی که گریبان چاک میدادند،امام سجاد(ع) فرمود:"إن هولاء یبکون علینا،فمن قتلنا غیرهم..."این گروه بر ما میگریند،پس چه کسی غیر اینها ما را کشته است؟
ما به عزاداریهای خود افتخار میکنیم و جای افتخار و مباهات نیز هست؛اما مبادا همین تعجب به امام عص(عج) دست دهد که اینها امروز در جلسات حسین(ع) میگریند اما در برابر جنایات و تعدی ها و حقوق و ناموس مردم ساکت اند،در حالی که اصل دین و تشیع در معرض نابودی قرار گرفته؛اینان فقط بر مصائب امام گریه میکنند.
قدری به عمق این مسئله باید نگریست...

مدیر وبلاگ : محمد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

حسام الدین مؤمنی




حال و روز فرهنگی جامعه­ی امروزمان را که نگاه کنیم، ملقمه­ ای از افکار و اندیشه­ های صحیح و سقیم مشاهده می­شود؛ البته متأسفانه روزبه ­روز از محتوای صحیح فرهنگی­مان کاسته و به بخش مقابل افزوده می­شود. این وضعیتِ جامعه­ ای است که بحرانِ مخوفِ هویتِ فرهنگی یقه­ اش را گرفته و به این راحتی­ ها هم دست از سرش برنمی­دارد؛ بحرانی که تمام نسل­های حاضر در جامعه­ ی اکنون ایران را شامل می­شود.




ادامه مطلب


نوع مطلب : هنر و رسانه، دشمن شناسی، سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 12 تیر 1394
محمد

حسام الدین مؤمنی


تمام پیچ و مهره های مربوط یا غیر مربوط به صنعت هسته ای رو جمع کنید و بفرستید اسرائیل تا اورانیوم ها رو غنی سازی بکنه و تبدیلش بکنه به بمب هسته ای و بزن تو سر خودمون.

تمام دانشمندان مربوط و غیر مربوط به صنعت هسته ای مون رو هم جمع کنید و یکجا تحویل عزیزان داعشی بدید تا زنده زنده بسوزوننشون.

تمام تسلیحات و وسایل ریز و درشت مربوط و غیر مربوط به صنایع نظامی رو هم جمع کنید و تحویل وهابیای عزیز بدید تا ببرن بریزن تو سر شیعیان یمن، عراق، سوریه و لبنان و مهمتر اینکه با موشکهای والفجر و شهاب و... بزنن کربلا و نجف رو با خاک یکسان کنن.

تمام هواپیماهای مسافربری مون رو پر خردسال ایرانی کنید و تحویل ناوهای آمریکایی بدید تا همشون رو تو هوا با موشک بزنن.

تمام جاسوسان عزیز رو آزاد کنید و به همراه تمام اطلاعات بدرد بخور سوار بر ناوشکن جماران بفرستید آمریکا تا بفهمن حقوق بشر در ایران رعایت میشه.

این آقای سید علی خامنه ای هم زیاد نصیحت میکنه و بیش از حد شجاعه، کَت بسته تحویلش ندید آمریکا. چون ممکنه تو مسیر انتقال، قاسم سلیمانی نجاتش بده؛ پس به اسرائیل بگید وقتی اورانیوم های ما رو غنی سازی کرد و تبدیلش کرد به بمب، اولین بمب رو بزنه وسط بیت رهبری تا تمام دشمنان ما یه نفس راحت بکشن. البته میتونید به جاسوسان عزیز آزاد شده بگید قاسم سلیمانی رو ترور کنن و اونوقت با خیال راحت رهبری رو کت بسته تحویلش بدید آمریکا تا بازهم تمام دشمنان ما یه نفس راحت بکشن.

تمام زنان ایرانی ...

تمام مردای ایران رو کاری نداشته باشید، بذارید تا از غصه دق کنن و بمیرن. البته معدود افرادی هنوز زنده میمونن و افتخار میکنن به سابقه و افتخاراتی که کسب کردن.

باور کنید تو این مرحله دیگه آمریکا با ما به توافق می رسه و دوران چرخش همزمان اقتصاد و سانتریفیوژها فرا میرسه و آن معدود افراد فوق الذکر خوش و خرم زندگی میکنن.





نوع مطلب : سیاسی، دلنوشته ها، دشمن شناسی، سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 9 خرداد 1394
محمد

حسام الدین مؤمنی

خدا به آدم عقل داده تا ازش استفاده کنه نه اینکه آکِ آک نگهش داره. مصداق واقعیِ این بی­خردی، وهابیا هستن. مدت­ها قبل یکی از اساتید معزز می­فرمودند: اگه من یه روزی بخوام از تشیّع خارج بشم و دین دیگه­ای انتخاب کنم، حاضرم بت­پرست یا گوساله­پرست بشم ولی وهابی نشم. راست میگفت چون وقتی عقاید سخیف وهابیا رو می­خونی می­بینی که اینا به خر گفتن ایول. خداوکیلی این حرفی که گفتم رو با دلیل و منطق گفتم نه از سر کینه و حقد. دوستان اگه یک مقداری در مورد این بی­عقل­ها مطالعه کنن، متوجه شباهت عجیب اینا با خوارج و یارای معاویه می­شن. ویژگی خوارج، بی­مغزی و حماقتشون بود که از علی(ع) اسلام شناس­تر شده بودن و ویژگی سپاهیان معاویه این بود که اسلام معاویه­ای داشتن یعنی توسط خاندان منحوس ابوسفیان با اسلام آشنا شده بودن. داعش زاده­ی تفکر وهابیت است و به نظر من مخفف «دل اسیر عقل شیطان» است؛ ولی بدونید که ما پیروزیم چون عقل انسان برتر از عقل شیطان است.

*البته وهابیت غیر از اهل سنت هستن و بنده احترام بسیار زیادی برای اهل تسنن قائل هستم.





نوع مطلب : سیاسی، دلنوشته ها، دشمن شناسی، تاریخ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 10 تیر 1393
محمد

حسام الدین مومنی

Ali جان، یک ملت وقتی می­تونه رو پا خودش بایسته و عَلَم عزت و غیرتش رو بالا بگیره و سینه سپر کنه جلو حرامی­ها و نعره آزادی سر بده که سر جوونا و فرهیختگان و نخبه­های اون کشور کلاه نره. Ali عزیز، شما که یکی از اون جوونا و فرهیخته­ها و نخبه­های این جامعه هستی و جریان مصباحیسم رو میکوبی، چقدر از نظرات آقای مصباح مطلعی؟من نمی­خوام از آقای مصباح طرفداری کنم ولی می­خوام بگم باید با مطالعه و تحقیق و تفکر، موضع گیری کرد نه از روی موجی که بعضی­ها درست می­کنن.

Ali آقا، وقتی سر امثال بنده و حضرتعالی کلاه میره که بدون دلیل یه حرف یا اندیشه ای رو قبول کنیم تازه بماند حساب رسی بعد از مرگ که روزگار سیاه میکنن. Ali رفیق گلم، اگه حرفای منو قبول کردی و دوس داشتی بیشتر در این زمینه اطلاع پیدا کنی، خبرم کن تا با هم بیشتر صحبت کنیم.

یا Ali





نوع مطلب : سیاسی، دلنوشته ها، دشمن شناسی، 
برچسب ها : مصباحیسم،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392
محمد

با سلام مجموعه "دشمنت را بشناس "برگرفته از کتابی با همین عنوان نوشته محمد رضا محسنی راد میباشد.که مطالعه این مجموعه را به شما پیشنهاد میکنم.البته از شماره یک شروع به خوندن کنین چون یه جورایی به هم مرتبطن..

بعضی وقتها بزرگتر از ما هم شیطان و خدا را اشتباه میگیرند.

موسی با دوستی به دنبال خضر میگشت که در راه غذایشان کنار دریا جا ماند،این نشانه بود که خضر را بیابند. اما دوست موسی نمی دانست . کار را به حساب شیطان گذاشت.فکر کرد هر جا چیزی جا بجا شود کار اوست.این هم غفلتی است از خدا؛خدایی که گاه اتفاقات را نشانه میکند برای من و تو که چیزی را پیدا کنیم.

موسی اما میدانست که خدا چگونه نشانه میگذارد و شیطان چگونه دسیسه میکند.دوستش را آرام کرد و راه رفته را بازگشتند تا به سر قرار برسند.

                                   "هر کسی ممکن است این دو را از هم نشناسد."





نوع مطلب : دشمن شناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 25 مرداد 1390
محمد

وقتی نگرانی حواست را بیشتر جمع میکنی. نگران که باشی ، هرچیزی تو را یاد نگرانی ات می اندازد. وقتی میترسی سر بخوری ، قدم هایت را محکمتر برمیداری.

نگرانی نعمت خداست . حد تعادلش از خطر حفظت میکنه. وقتی از خطا کردن پروا میکنی ، وقتی نگرانی که خدا نگاهت میکنه ، بیشتر حواست جمع میشود.فرق بنده های خوب خدا با من و تو همین است.آنها همیشه یک چشم  به آسمان دارند و چشم دیگرشان به قدم های خودشان است.اینها همان رقیبان سرسخت شیطان اند.

کسانی که حتی زمانی که شیطان به آنها دست می یابد، راه فرار را از آسمان می جویند و میگریزند.

"من و تو اگر کمی آسمان و قدمهایمان را بیشتر نگاه کنیم،شیطان را توان سرشاخ شدن با ما نخواهد بود.





نوع مطلب : دشمن شناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 19 مرداد 1390
محمد

..جوجه های پرندگان گاهی از من و تو بیشتر می فهمند.نگاه می کنند اولین کسی که غذا به دهانشان می گذارد را مادرشان می دانند.دنبالش راه می افتند و هرجا رفت می روند. هرچه کرد می کنند. می فهمند او که آنقدر دلسوز بود که در ناتوانی گرسنگیشان را تاب نیاورد ٰ به خطا نمیکشاندشان . نابودیشان را نمی خواهد.من و تو اما بعضی روزها یادمان می رود غذایی را که می خوریم کدام دست سر سفره مان آورده . فراموش می کنیم لباسی که تنمان کرده ایم از پشمی است که بر تن گوسفندان بوده و گوسفندان را خدایی آفریده که تاب سرما و گرسنگیمان را نداشته.همه این نعمت ها را یادمان می رود.از سر سفره که بلند می شویم ٰ راست پشت پای شیطان را می گیریم و راه می افتیم.

                                             جوجه ها هم از ما داناترند بعضی روزها





نوع مطلب : دشمن شناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 16 مرداد 1390
محمد

برادر را به جان برادر می اندازد.  باور میکنی؟ برادران یوسف را خام کرد که به چاه بیندازندش.رهایش کنند. فرزند را به جان پدر می اندازند. فرزندان یعقوب را خام کرد که پدر را عزادار کنند.

                                              "دوستی" را بزرگترین دشمن میداند....

                                               از "محبت" بیش از همه نفرت دارد....

نفرت آفتی است که به جان همه می افتد . اما کسی که خدا را تکیه گاه کرده باشد ٰ هر چه رنج باشد میکشد ٰاما به خاک شیطان نمی افتد. آنروز که یوسف پدرش را به تخت عزیزی مصر نشاند و برادران را بخشید ٰ حتی خاطره چاه و اشکهای یعقوب هم دل شیطان را آرام نکرد .   یوسف و یعقوب به خاکش انداخته بودند.

         هر چه خراب کرده بود را از سر نو آباد کرده بودند.

یعقوب با توکل و صبر .....                و                .....یوسف با توکل و صبر





نوع مطلب : دشمن شناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 10 مرداد 1390
محمد

ایوب بنده ای بود که رنج زیاد کشیده بود. خدا امتحانش کرده بود و از هربار سر به زیر انداخته بود و شکر خدا را گفته بود. شیطان را که میشناسی.گوشه ای نشسته بود و دندان هایش را  روی هم فشار می داد.حرص می خورد.نصف این مصیبت ها کافی بود که دیگران را به خدا کافر کند.شاید حتی کمتر.اما ایوب هنوز شکر خدا می کرد.شیطان همه فکرش شده بود ایوب.آرام نداشت.

ایوب رقیب سرسختی شده بود که هر چه بیشتر مصیبت میدید صبورتر میشد.آن قدر انتظار کشید که روزی ایوب را خسته و رنج کشیده گوشه ای پیدا کرد.عصبانیش کرد.کاری کرد  قسم بخورد همسر صبورش را خواهد زد.بعد از آن همه مصیبت،این تنها خطایی بود که شیطان توانست ایوب را به آن بکشاند.کوچک بود اما خطا بود.امیدوار شده بود.همیشه از همین خطاهای کوچک شروع می شود. خشم ایوب که نشست،تازه فهمید چه کرده.داناتر از آن بود که آن ملعون را نبیند که زیر پایش نشسته.سر به آسمان کرد و خدا را خواند. خدا که دوست ترین دوستان ایوب بود،دستش را گرفت.چشمه ای برایش جوشاند.خانواده اش را از نو سامان داد و راهی یادش داد تا قسم را نشکند،اما همسرش را هم آزار ندهد. دسته ای چوب نرم نشانش داد تا با آن همسر را بنوازد.شیطان هنوز همان گوشه ایستاده بود و دندان به دندان فشار میداد. هر چی رشته بود پنبه شده بود......ایوب مرد صبوری بود





نوع مطلب : دشمن شناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 30 تیر 1390
محمد

آدم با تنهایی کنار نمی آید. باید دم خور داشته باشد.همه جور دم خور.شیطان هم خوب میداند این را.تا وقتی همنشین خوب داشته باشی،میرود دورتر می ایستد.همنشین خیلی ها خداست.دم،به دم خدا می دهند.دلشان که میگیرد،سرشان به آسمان است.شیطان حسرتشان را می خورد.

از صد قدمی نگاه میکند و کاری از دستش بر نمی آید.وقتی پشت میکنی به خدا،جا را باز کرده ای برایش.انگار بفرما میزنی که بیا بشین،جای شماست.

گفتم که آدم با تنهایی کنار نمی آید.به خدا که رو ترش کنی تنها میشوی.آنقدر تنها که جایش حس می شود هرکس را راه می دهی به خلوتت که جایش پر شود.اول از همه هم آن می آید که چشم می کشیده ببیند کی جا باز می شود...

"صد قدم آن ورتر ایستاده و منظر است رویت را بکنی بهش و بفرما بزنی"





نوع مطلب : دشمن شناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 30 تیر 1390
محمد

توی گوشت می خواند که پول نداری. فردا چکار میکنی؟ امروز را سر کردی. فردا دیگر همینسقف بالای سرت هم نیست. می ترساندت از روزی که نیامده. از فقری که هنوز آن قدر ها به تو نزدیک نیست. از بی پولی ، بی غذایی ، بی سرپناهی ،آن وقت دیگر حالت دست خودت نیست. ترسیده ای.امیدت را هم از خدایی که روزیت را داده بریده ای.همه چیز را فراموش می کنی. اولین طنابی که به دستت بدهد ،می کشی به امید نجات. آن وقت هلت می دهدجایی که به پای خودت نمی روی. می اندازدت به هرکار بدی که دستش برسد.

راهش را خوب بلد است...اول می ترساندت،بعد کارش را میکند.از چه می ترسی؟خدایی که امروز روزیت را داده برای فردایت هم فکری کرده..نترس

"سرت را بالا بگیر و توکل کن"





نوع مطلب : دشمن شناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 30 تیر 1390
محمد

از اول سفت وسخت جلوش بایست. هر بار که خطا میکنی مثل جنگجویی می شوی که گاردش را کمی بازتر کرده . آن وقت صبر می کند تا دست هایت را بیاوری پایین.جنگ اصلا همان جا است.

آنها که رفته بودند احد ، فکر میکردند جنگ تازه شروع شده. فکر میکردند گاردشان را بسته اند و هیچ دشمنی نمی تواند ازشان رد شود. یادشان نبود روزها قبل ،آنقدر خطا اندوخته اند که دست هایشان ودت هاست که پایین آمده.شیطان هم صبر کرده بود تا روز احد.سر کوه که می رفتند نگاهشان می کرد. همه شان جز چند نفر راه را برایش باز کرده بودند. آن روز بود که ضربه اش را زد. وسوسه کرد. مردها به دنبال غنیمتی که وعده داده بود از کوه دویدند پایین.حالا شیطان نگاه می کرد و لبخند می زد . روزهای زیادی زحمت کشیده بود ال به جایی برساندشان که این طور گول بخورند. هر خطایی که می کردند همان جنگجو بودند که سپرش را برای دشمن کمی پایین تر می آورد. و آن روز با زمزمه ای کوچک حرف پیامبر را فراموش کردند. پس تو حواست را بده به سپری که دست گرفته ای.

پایینش نیاور...جنگ همین امروز است که نشسته ای در خانه . جنگ از همین جاست که شروع می شود





نوع مطلب : دشمن شناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 30 تیر 1390
محمد

...داستان آدم و شیطان را آنقدر شنیده ایم که حد ندارد.شیطان که میوه درخت را به آدم تعارف زد،و آدم که وسوسه شد و برهنه در بهشت خدا سرافکنده شد،زیاد شنیده ایم.

حساب کهنه ای است با شیطان این آوارگی بشر که پاک نمی شود.فکر می کنیم تقصیر اوست که بهش سر سبز خدا را با این بیغوله دنیاعوض کرده ایم.اشتباه میکنیم. همین اشتباه را باز تکرار میکنیم و باز می گوییم شیطان بود که آن کار را کرد و این را به هم زد وباز همه تقصیرها را آوار میکنیم سرش.

اما آدم مقصر بود. آدم بود که میوه را خورد.آدم بود.میدانی چرا؟جمله ای که در گوشش خواند میدانی چه بود؟ گفت: "جاودانگی"...گفت: "ملکی که زایل نشود" و این ها همه آنچه بود که خدا به آدم داده بود.اما نمی دید.

فکر می کنی برای من و تو چه می گوید؟حرف هایش تازه است.اما همان است که گمان می کنی نداری و داری . همان که خدا به تو داده ، اما نمی بینیش.تو را هم با همین ها وسوسه می کند.آن وقت باز می گویی شیطان.این من و توئیم که آنچه را داریم،نمی بینیم دنبال آن گوش به دهان شیطان میگذاریم.





نوع مطلب : دشمن شناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 30 تیر 1390
محمد

فکر کردی برای خدا کاری دارد که حسابش را کف دستش بگذارد؟بدون اجازه او لحظه ای بودنش ممکن نیست.خودش شیطان را اجازه داده تا در جهان بگردد.نه از روی بی عدالتی، بلکه از سر امتحان.

شیطان امتحان من و تو است. خودش گفته که برو و در گوش بنده های من هرچه میخواهی بخوان.آنها اگر حرف به گوششان رفته باشد،وزوزهای تو هیچ کارشان نمی کند.

آنها که دنبال سرت  راه می افتند مانند تو نعمت های مرا ناسپاس اند.نه که خیال کنی  خدا میخواهد من و تو گم شویم..نه..میخواهد قدر راه از چاه پیدا شود.میخواهد بدانیم و خطا نکنیم...

نه اینکه چون گوسفندان سر در زمین فرو ببریم.شیطان ترازوی فهم من و تو است از خدا.

اگر نباشد، سبکی من و سنگینی تو معلوم نمیشود.خدا دست شیطان را بسته و زبانش را باز گذاشته...

میخواهی گوش بده ...میخواهی نه..





نوع مطلب : دشمن شناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 30 تیر 1390
محمد

بعضی وقت ها حسش میکنی که پشت سرت ایستاده و از روی شانه ات دستت را می خواند.سرش را جلو می آورد و آرام زمزمه میکند. توی گوشت حرفهایی می خواند. مثل مگس می ماند.هم خودش هم صدایش.

مگس را که با دستت پس میزنی،وزی می کند و چرخی می زند و باز می آید می نشیند همان جا که بود. از در بیرونش میکنی ، از پنجره خوش را جا میدهد تو. چشم ندارد آسایشت را ببیند.همیشه و همه جا کمین کرده. کلافه ات که می کند ، یک راه بیشتر نداری.

خدا را که بخوانی ، حساب کار دستش می آید.ورد و رمز ندارد.همین که دلت یاد خدا بیفتد دمش را می گذارد روی کولش و می رود.حتی نمی خواهد لب هایت را بجنبانی. خدا آنقدر شنواست که از ضربان قلبت هم میفهمد که می خوانیش...

چند لحظه بگذرد انگار توی حبابی از آرامش گذاشته اندت.خبری از مگس و وزوزهایش نیست





نوع مطلب : دشمن شناسی، 
برچسب ها : دشمنٰ شیطان،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 30 تیر 1390
محمد