تبلیغات
تقاطع ما ، جایی برای حل سوء تفاهم ها - مطالب دلنوشته ها
 
تقاطع ما ، جایی برای حل سوء تفاهم ها
درباره وبلاگ


با ورود کاروان به کوفه و با دیدن سرها به نیزه و اسارت آل الله به ناگاه زنان اهل کوفه شروع به گریه و زاری کردند در حالی که گریبان چاک میدادند،امام سجاد(ع) فرمود:"إن هولاء یبکون علینا،فمن قتلنا غیرهم..."این گروه بر ما میگریند،پس چه کسی غیر اینها ما را کشته است؟
ما به عزاداریهای خود افتخار میکنیم و جای افتخار و مباهات نیز هست؛اما مبادا همین تعجب به امام عص(عج) دست دهد که اینها امروز در جلسات حسین(ع) میگریند اما در برابر جنایات و تعدی ها و حقوق و ناموس مردم ساکت اند،در حالی که اصل دین و تشیع در معرض نابودی قرار گرفته؛اینان فقط بر مصائب امام گریه میکنند.
قدری به عمق این مسئله باید نگریست...

مدیر وبلاگ : محمد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

حسام الدین مؤمنی


تمام پیچ و مهره های مربوط یا غیر مربوط به صنعت هسته ای رو جمع کنید و بفرستید اسرائیل تا اورانیوم ها رو غنی سازی بکنه و تبدیلش بکنه به بمب هسته ای و بزن تو سر خودمون.

تمام دانشمندان مربوط و غیر مربوط به صنعت هسته ای مون رو هم جمع کنید و یکجا تحویل عزیزان داعشی بدید تا زنده زنده بسوزوننشون.

تمام تسلیحات و وسایل ریز و درشت مربوط و غیر مربوط به صنایع نظامی رو هم جمع کنید و تحویل وهابیای عزیز بدید تا ببرن بریزن تو سر شیعیان یمن، عراق، سوریه و لبنان و مهمتر اینکه با موشکهای والفجر و شهاب و... بزنن کربلا و نجف رو با خاک یکسان کنن.

تمام هواپیماهای مسافربری مون رو پر خردسال ایرانی کنید و تحویل ناوهای آمریکایی بدید تا همشون رو تو هوا با موشک بزنن.

تمام جاسوسان عزیز رو آزاد کنید و به همراه تمام اطلاعات بدرد بخور سوار بر ناوشکن جماران بفرستید آمریکا تا بفهمن حقوق بشر در ایران رعایت میشه.

این آقای سید علی خامنه ای هم زیاد نصیحت میکنه و بیش از حد شجاعه، کَت بسته تحویلش ندید آمریکا. چون ممکنه تو مسیر انتقال، قاسم سلیمانی نجاتش بده؛ پس به اسرائیل بگید وقتی اورانیوم های ما رو غنی سازی کرد و تبدیلش کرد به بمب، اولین بمب رو بزنه وسط بیت رهبری تا تمام دشمنان ما یه نفس راحت بکشن. البته میتونید به جاسوسان عزیز آزاد شده بگید قاسم سلیمانی رو ترور کنن و اونوقت با خیال راحت رهبری رو کت بسته تحویلش بدید آمریکا تا بازهم تمام دشمنان ما یه نفس راحت بکشن.

تمام زنان ایرانی ...

تمام مردای ایران رو کاری نداشته باشید، بذارید تا از غصه دق کنن و بمیرن. البته معدود افرادی هنوز زنده میمونن و افتخار میکنن به سابقه و افتخاراتی که کسب کردن.

باور کنید تو این مرحله دیگه آمریکا با ما به توافق می رسه و دوران چرخش همزمان اقتصاد و سانتریفیوژها فرا میرسه و آن معدود افراد فوق الذکر خوش و خرم زندگی میکنن.





نوع مطلب : سیاسی، دلنوشته ها، دشمن شناسی، سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 9 خرداد 1394
محمد

حسام­الدین مؤمنی

در احادیث آمده که در ماه مبارک رمضان شیاطین در غل و زنجیرند تا نتوانند انسان­ها را وسوسه کنند. اما فلاکت این است که نفس من آنچنان افسار گسیخته شده که دیگر نیازی به وسوسه ندارد. خدایا ای خدای عزیزِ من ای معبود و ای معشوقِ من، یاری­ام کن تا بتوانم نفسم را به زنجیر بکشم که هرچه میکشم از اوست وگرنه شیطان تنها وسوسه­گر است و من مختار...





نوع مطلب : دلنوشته ها، سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 14 تیر 1393
محمد

حسام الدین مؤمنی

خدا به آدم عقل داده تا ازش استفاده کنه نه اینکه آکِ آک نگهش داره. مصداق واقعیِ این بی­خردی، وهابیا هستن. مدت­ها قبل یکی از اساتید معزز می­فرمودند: اگه من یه روزی بخوام از تشیّع خارج بشم و دین دیگه­ای انتخاب کنم، حاضرم بت­پرست یا گوساله­پرست بشم ولی وهابی نشم. راست میگفت چون وقتی عقاید سخیف وهابیا رو می­خونی می­بینی که اینا به خر گفتن ایول. خداوکیلی این حرفی که گفتم رو با دلیل و منطق گفتم نه از سر کینه و حقد. دوستان اگه یک مقداری در مورد این بی­عقل­ها مطالعه کنن، متوجه شباهت عجیب اینا با خوارج و یارای معاویه می­شن. ویژگی خوارج، بی­مغزی و حماقتشون بود که از علی(ع) اسلام شناس­تر شده بودن و ویژگی سپاهیان معاویه این بود که اسلام معاویه­ای داشتن یعنی توسط خاندان منحوس ابوسفیان با اسلام آشنا شده بودن. داعش زاده­ی تفکر وهابیت است و به نظر من مخفف «دل اسیر عقل شیطان» است؛ ولی بدونید که ما پیروزیم چون عقل انسان برتر از عقل شیطان است.

*البته وهابیت غیر از اهل سنت هستن و بنده احترام بسیار زیادی برای اهل تسنن قائل هستم.





نوع مطلب : سیاسی، دلنوشته ها، دشمن شناسی، تاریخ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 10 تیر 1393
محمد
امروز کمی هوایی اربابم،
از صبح دلم گرفته و بی تابم ،
تقویم بیاورید...
ای وای حسین ، نزدیک محرم است و در خوابم...
السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین(ع)




نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 6 آبان 1392
محمد

حسام الدین مومنی

Ali جان، یک ملت وقتی می­تونه رو پا خودش بایسته و عَلَم عزت و غیرتش رو بالا بگیره و سینه سپر کنه جلو حرامی­ها و نعره آزادی سر بده که سر جوونا و فرهیختگان و نخبه­های اون کشور کلاه نره. Ali عزیز، شما که یکی از اون جوونا و فرهیخته­ها و نخبه­های این جامعه هستی و جریان مصباحیسم رو میکوبی، چقدر از نظرات آقای مصباح مطلعی؟من نمی­خوام از آقای مصباح طرفداری کنم ولی می­خوام بگم باید با مطالعه و تحقیق و تفکر، موضع گیری کرد نه از روی موجی که بعضی­ها درست می­کنن.

Ali آقا، وقتی سر امثال بنده و حضرتعالی کلاه میره که بدون دلیل یه حرف یا اندیشه ای رو قبول کنیم تازه بماند حساب رسی بعد از مرگ که روزگار سیاه میکنن. Ali رفیق گلم، اگه حرفای منو قبول کردی و دوس داشتی بیشتر در این زمینه اطلاع پیدا کنی، خبرم کن تا با هم بیشتر صحبت کنیم.

یا Ali





نوع مطلب : سیاسی، دلنوشته ها، دشمن شناسی، 
برچسب ها : مصباحیسم،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392
محمد

با حالت تمسخر گفت: با این همه گرانیها و مشکلات هنوز پای آرمانهای انقلاب و رهبرت هستی؟

گفتم: درمکتب حسین (ع) ممکن است زمانی آب هم برای نوشیدن نداشته باشیم، پس هنوز اول راهیم...





نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392
محمد

اول مهر بود؛ کلاس انشا داشتیم ؛حتم داشتم که موضوع انشا ،اون هم اولین جلسه مهرماه این بود:تعطیلات تابستان را چگونه گذراندید؟بگذریم که بچه ها چی مینوشتند و نمره چند میگرفتن. به وسطای سال تحصیلی که میرسیدیم برای موضوع انشا میگفتن علم بهتر است یا ثروت؟ از این هم بگذریم که چی نوشتند و چی نوشتیم.

یه روز که معلم اومد سر کلاس،بعد اینکه بچه ها انشاهاشون رو خوندند آخر زنگ گچ رو برداشت و نوشت:

موضوع انشای هفته ی بعد: دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟

وسطای هفته که خواستم انشا بنویسم به بابام گفتم بابا میتونی توی انشا بهم کمک کنی؟بابام گفت موضوعش چیه؟ منم بهش موضوع انشا رو گفتم. گفت باباجون اینو باید خودت بنویسی . اییییین همه شغل. فکر کن ببین کدومش بهتره و کدومش رو بیشتر از همه دوست داری ،درباره همون بنویس.

اولش با خودم گفتم من دوست دارم معلم بشم چون اینجوری میتونم به بچه ها خوندن و نوشتن رو یاد بدم. بعد که یکم فکر کردم گفتم نه!! میخام دکتر بشم ،چون اینجوری میتونم به مریض ها کمک کنم که زودتر خوب بشن. بعد با خودم گفتم مهندسی هم بدک نیست ،آخه با این شغل میتونم به کسایی که خونه ندارن کمک کنم که زودتر خونه دار بشن.خلبانی هم بد شغلی نیست یا مثلا پلیس یا آتش نشان یا هزاران شغل دیگه که به ذهنم میومد....

از این هم بگذریم که بالاخره چه شغلی رو با چه دلیلی انتخاب کردم برای انشام.

حالا بعد گذشت چند سال اگه دوباره ازم بپرسن که دوست داری چه کاره شوی؟بدون تامل و فلسفه بافی توی یک خط مینویسم:

برام فرقی نمیکنه که چه کاره باشم؛ مهم اینه که فقط کاری داشته باشم که بتونم باهاش مخارجم رو دربیارم. تازه پس انداز هم نمیخام.

راستی شما چی؟شما دوست دارید چیکاره بشید؟؟؟



نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها : انتخاب شغل،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 5 بهمن 1391
محمد

دوره دبیرستان و پیش دانشگاهی رو که تموم کردم ، بکوب مشغول درس  خوندن شدم برای ورود به دانشگاه . خوشحال بودم که دانشگاهم که تموم بشه میتونم با مدرکم یه کار دولتی پیدا کنم و مشغول زندگی بشم.

بعد چهار سال که درسم تموم شد یه روز تو خونه که همه جمعشون جمع بود ،بابا،مامان ،داداش،زن داداش،.آبجی، من تو عالم خودم رو کاناپه دراز کشیده بودم بودم  و داشتم به گذشته سخت و آینده مبهمم فکر میکردم که یهو با تشر بابا به خودم اومدم.

-ای پسر معذب ، بی مسئولیت ، ناقص، بی عرضه، خجالت بکش چرا زن نمیگیری تو دیگه الان بیست و چهار سالته، تا کی میخوای مجرد بمونی،انگل جامعه ، پاشو به فکر کار و زن و زندگی باش... بقیه هم به سهم خودشون متلک بارم کردند و ....از طرف خانواده اصرار...ازطرف  من هم انکار و نپذیرفتن.

با هزار التماس از طرف خانواده بالاخره به ازدواج تن دادم...رفتم خواستگاری،دختره پرسید: مدرک تحصیلیت چیه؟گفتم لیسانس..

گفت لیسانس هم شد مدرک..حالا عیب نداره بگو ببینم سربازی رفتی؟گفتم نه مشغول درس بودم نتونستم برم.گفت: پس هنوز مرد نشدی ، برو سربازیت که تموم شد بیا.با خجالت برگشتم . بیست و شش ساله که شدم سربازیم تموم شد.دوباره رفتم خواستگاری.دختره پرسید :شغلت چیه؟ گفتم فعلا بیکارم. گفت:برو هر وقت کار داشتی بیا خواستگاری..

با شرمساری تمام برگشتم و در به در دنبال کار گشتم.بعد چند وقت یه کاری پیدا کردم و با اشتیاق رفتم برای استخدام. گفت:سابقه کار داری گفتم :نه تازه میخام شروع کنم.گفت:حتما باید سابقه کار داشته باشی. منم که سابقه کار نداشتم بیخیال شدم و دنبال کار دیگه ای گشتم.سنم به بیست و هفت رسیده بود. بالاخره با مدرک لیسانس به کار آزاد تن دادم. سرمایه اولیه نداشتم پس مجبور بودم که به عنوان شاگرد یا کارگر یه جایی مشغول بشم

.یه گاو داری آگهی داده بود که کارگر میخواد.با خوشحالی تمام زنگ زدم که برم مشغول کار بشم. صاحب گاوداری پرسید:چند سالته؟گفتم :بیست و هفت سال. گفت خوبه پس میتونی از عهده این کار بر بیای..با خوشحالی گفتم آره میتونم. گفت :سواد داری ؟با افتخار و شوق و شعف بسیار گفتم:بله بله لیسانس... دارم.غافل از اینکه لیسانس...به درد گاوداری نمیخوره.خلاصه با هزار منت گذاشتن به سرم گفت عیب نداره همین که سواد خوندن نوشتن داری کفایت میکنه.برای سوال آخر پرسید که مجردی یا متاهل؟ گفتم مجرد.گفت شرمنده دنبال کارگر متاهل میگردم.خلاصه با همه این احوال دوباره تصمیم گرفتم برم خواستگاری.

مادرم دوباره با خانواده دختره صحبت کرد که یه جلسه دیگه بریم خواستگاری.شب جمعه که شد دوباره رفتیم خواستگاری..به دختره گفتم که اگه شما قبول کنی که با من ازدواج کنی من میتونم یه کار پیدا کنم..دختره که داشت مثل من به سن پیری میرسید با کمی ناز بالاخره قبول کرد بعد یهو مادر دختره(شما بخونید پیرزنه) داد زد و گفت : من نمیتونم آینده دخترمو بدم دست یه پسری(شما بخونید پیرمرد) که نه پول داره نه کار.خرج زندگی رو از کجا میخای تامین کنی. و دوباره دست از پا دراز تر برگشتیم...

برگشتم خونه و رفتم دوباره روی همون کاناپه  دراز کشیدم و به گذشته سخت و آینده مبهمم فکر کردم....





نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها : ازدواج، کار، درس و دانشگاه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 2 بهمن 1391
محمد

سید سعید مظاهری-دانشجوی رشتۀ فلسفه و عرفان اسلامی

بارون فاصله های خیابون انقلاب رو پر می كرد از صدای چالاپ چلوپ ؛  واسم صدای آشنایی بود.  وقتی چهارسال كل چنارهای این خیابون رو، تو  ترنم تنهاییام یا آخرین پُك سیگار رفیقم مثل گوسفند میشمردم یه گوسفند دو گوسفند نه نه ببخشید یه چنار تنها ، دو چنار تنها ، این تنها چهار سال عمرم بود كه شاید یه روزی دلم واسش كلی تنگ بشه. وقتی از میان كتاب ها  كمی آنسوتر از جنگل آقای نیگل و پریش پشت دردهای دخترك كبریت فروش میشینم ،كمی آروم میشم كمی یاد میگیرم خودمو لای تموم قصه ها گم كنم . از خودم خسته ام،  كه تا همیشه باید به انتظار بشینم تا از ناكوك ترین ساز زندگیم صدای رفیقامو بشنوم . درست زیر سردر دانشگاه، درست پشت نیمكت ها، ترس گمنام از جدایی ، تخته سیاهه خاطراتمو نابود میكنه تا من از خودم، از آغوش خاطره هام، تو شلوغی این شهر از دلت دست بكشم  ، تا پشت دیوارای این شهر واسم قفس بشه هر جا تو نباشی............این پایان نیست





نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 3 مهر 1390
محمد

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم …
گفتی:
فانی قریب

    
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

 

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی:
و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
    
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی:
ألا تحبون ان یغفرالله لكم

    
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

 

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …
گفتی:
و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه

    
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

 

گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی:
الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

    
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی:
الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

    
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

 

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی:
ان الله یغفر الذنوب جمیعا

    
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی:
و من یغفر الذنوب الا الله

    
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌كنم
گفتی:
ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

    
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی:
الیس الله بكاف عبده

    
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) 





نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها : گفتگو با خدا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 30 تیر 1390
محمد