تبلیغات
تقاطع ما ، جایی برای حل سوء تفاهم ها - مطالب ابر کار
 
تقاطع ما ، جایی برای حل سوء تفاهم ها
درباره وبلاگ


با ورود کاروان به کوفه و با دیدن سرها به نیزه و اسارت آل الله به ناگاه زنان اهل کوفه شروع به گریه و زاری کردند در حالی که گریبان چاک میدادند،امام سجاد(ع) فرمود:"إن هولاء یبکون علینا،فمن قتلنا غیرهم..."این گروه بر ما میگریند،پس چه کسی غیر اینها ما را کشته است؟
ما به عزاداریهای خود افتخار میکنیم و جای افتخار و مباهات نیز هست؛اما مبادا همین تعجب به امام عص(عج) دست دهد که اینها امروز در جلسات حسین(ع) میگریند اما در برابر جنایات و تعدی ها و حقوق و ناموس مردم ساکت اند،در حالی که اصل دین و تشیع در معرض نابودی قرار گرفته؛اینان فقط بر مصائب امام گریه میکنند.
قدری به عمق این مسئله باید نگریست...

مدیر وبلاگ : محمد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

دوره دبیرستان و پیش دانشگاهی رو که تموم کردم ، بکوب مشغول درس  خوندن شدم برای ورود به دانشگاه . خوشحال بودم که دانشگاهم که تموم بشه میتونم با مدرکم یه کار دولتی پیدا کنم و مشغول زندگی بشم.

بعد چهار سال که درسم تموم شد یه روز تو خونه که همه جمعشون جمع بود ،بابا،مامان ،داداش،زن داداش،.آبجی، من تو عالم خودم رو کاناپه دراز کشیده بودم بودم  و داشتم به گذشته سخت و آینده مبهمم فکر میکردم که یهو با تشر بابا به خودم اومدم.

-ای پسر معذب ، بی مسئولیت ، ناقص، بی عرضه، خجالت بکش چرا زن نمیگیری تو دیگه الان بیست و چهار سالته، تا کی میخوای مجرد بمونی،انگل جامعه ، پاشو به فکر کار و زن و زندگی باش... بقیه هم به سهم خودشون متلک بارم کردند و ....از طرف خانواده اصرار...ازطرف  من هم انکار و نپذیرفتن.

با هزار التماس از طرف خانواده بالاخره به ازدواج تن دادم...رفتم خواستگاری،دختره پرسید: مدرک تحصیلیت چیه؟گفتم لیسانس..

گفت لیسانس هم شد مدرک..حالا عیب نداره بگو ببینم سربازی رفتی؟گفتم نه مشغول درس بودم نتونستم برم.گفت: پس هنوز مرد نشدی ، برو سربازیت که تموم شد بیا.با خجالت برگشتم . بیست و شش ساله که شدم سربازیم تموم شد.دوباره رفتم خواستگاری.دختره پرسید :شغلت چیه؟ گفتم فعلا بیکارم. گفت:برو هر وقت کار داشتی بیا خواستگاری..

با شرمساری تمام برگشتم و در به در دنبال کار گشتم.بعد چند وقت یه کاری پیدا کردم و با اشتیاق رفتم برای استخدام. گفت:سابقه کار داری گفتم :نه تازه میخام شروع کنم.گفت:حتما باید سابقه کار داشته باشی. منم که سابقه کار نداشتم بیخیال شدم و دنبال کار دیگه ای گشتم.سنم به بیست و هفت رسیده بود. بالاخره با مدرک لیسانس به کار آزاد تن دادم. سرمایه اولیه نداشتم پس مجبور بودم که به عنوان شاگرد یا کارگر یه جایی مشغول بشم

.یه گاو داری آگهی داده بود که کارگر میخواد.با خوشحالی تمام زنگ زدم که برم مشغول کار بشم. صاحب گاوداری پرسید:چند سالته؟گفتم :بیست و هفت سال. گفت خوبه پس میتونی از عهده این کار بر بیای..با خوشحالی گفتم آره میتونم. گفت :سواد داری ؟با افتخار و شوق و شعف بسیار گفتم:بله بله لیسانس... دارم.غافل از اینکه لیسانس...به درد گاوداری نمیخوره.خلاصه با هزار منت گذاشتن به سرم گفت عیب نداره همین که سواد خوندن نوشتن داری کفایت میکنه.برای سوال آخر پرسید که مجردی یا متاهل؟ گفتم مجرد.گفت شرمنده دنبال کارگر متاهل میگردم.خلاصه با همه این احوال دوباره تصمیم گرفتم برم خواستگاری.

مادرم دوباره با خانواده دختره صحبت کرد که یه جلسه دیگه بریم خواستگاری.شب جمعه که شد دوباره رفتیم خواستگاری..به دختره گفتم که اگه شما قبول کنی که با من ازدواج کنی من میتونم یه کار پیدا کنم..دختره که داشت مثل من به سن پیری میرسید با کمی ناز بالاخره قبول کرد بعد یهو مادر دختره(شما بخونید پیرزنه) داد زد و گفت : من نمیتونم آینده دخترمو بدم دست یه پسری(شما بخونید پیرمرد) که نه پول داره نه کار.خرج زندگی رو از کجا میخای تامین کنی. و دوباره دست از پا دراز تر برگشتیم...

برگشتم خونه و رفتم دوباره روی همون کاناپه  دراز کشیدم و به گذشته سخت و آینده مبهمم فکر کردم....





نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها : ازدواج، کار، درس و دانشگاه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 2 بهمن 1391
محمد